خیلی

برنامه ی این روزامون اینه یک روز درمیان میریم بیرون اونم از ساعت8شب به بعد نهایتش 3ساعت باهمیم هم آقای یار هم من زود خوابمون میگیره و نهایتش11خونه م

دیروز که جمعه بود صبح بعد دعای ندبه منو رسوند خونه ایشونم رفتن به کاراشون برسن عصر بازم رفتیم بیرون

بعد نماز مغرب و عشا آقایی در حالیکه رانندگی میکرد و دستش تو دستم بود ذکرم میگفت منم باهاش همراهی کردم خیلی لحظه و حس خوبی بود حیفم اومد عکس نگیرم


راستی برگشتنشونم از کربلا خیلی خاطره جالبی شد به من گفته بودن که صبح میرسن منم باخیال راحت نشسته بودم ماسک لیمو هم گذاشته بودم رو صورتم وای نگو رسیده ،خونه نرفته اول اومده خونه ی ما دم در بود و داشت اس میداد وقتی فهمیدم اونقدر بالا پایی پریدم اصلا نمیدونستم چیکار کنم صورتمو بشورم برم دم در خیلی خوب بود الان مامانم تعریف میکنه و با آقایی به کارام میخندن

دست

منبع اصلی مطلب : خاطرات یه معمار
برچسب ها : خیلی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : ذکر عاشقانه