واقعا ,خیلی ,قسمت ,رفتیم ,گذشت

سلام خیلی وقته ننوشتم و این خیلی بده 

اصلا باورم نمیشه که خیلی زود گذشت برام..اول مهر سرمای سختی خوردم که هنوزم تبعاتش ادامه داره...شاگردای امسالم اکثرشون دخترن و نسبت به پارسال راضی ترم البته شاید تجربه ی منم بیشتر شده..فردا هم سفره ی حضرت رقیه داریم.

اینارو سه شنبه هفته پیش نوشتم بعدش دیگه آقاییم اومد دنبالم و رفتیم بیرون نشد بنویسم ...

الانم نیستش و رفته کربلا

خیلی دلم میخواست منم برم ولی خب قسمت نشد..قول داده دفعه بعدی باهم بریم حتماً

شوهر خواهرمم رفته بابامم ایضاً

خواهرمم اینجا واقعا تحمل کردنش برام سخته نمیدونم اونموقع ها چجوری باهم زندگی میکردیم..واقعا اعصابمو خورد میکنه

داداشمم ایناهم 10روز کلاساشونو تعطیل کردنو واومده واقعا سورپرایزمون کرد با اومدنش جمعه 7صبح رسید..الان دارم به این نتیجه میرسم که واقعا دوری و دوستی که میگن راسته.

کلا اعتقاد دارم که آدم نباید زیادی با کسی صمیمی بشه 

عیدقربان هم رفتیم قم اولین سفر مشترکمون باهم  هرچند زمانش خیلی کم بود ولی واقعا خوش گذشت.دعای ندبه توی جمکران..دعای عرفه..نمازعیدقربان.. واقعا عالی بود.

یکی از روزای جمعه هم رفتیم کنار یکی از سدای نزدیک شهرمون اونجاهم خیلی خوش گذشت آب رودخونه 

نسبتا کم بود اونقدر به هم آب پاشیدیم که تمام لباسامون خیس شد...حالا اصلا فکر نمیکردم اونجوری شیطون باشه ولی خب خداروشکر

یه بارم با یکی از دوستای همسرم و خواهرم اینا رفتیم همونجا که اونم واقعا خوش گذشت

هرچی بیشتر میگذره بیشتر از انتخابی که کردم مطمئن تر میشم ..حالا شاید بگید اولاشه برا همون ولی واقعا صبوره وقتی باهاشم همه ش یاد خدا می افتم و این آرزوی قلبی من بود..توی همه ی لحظات شادم از ته دلم برای همه کسایی که حسرت داشتن یه همسفر خوب رو دارن دعا میکنم.خدا انشالله قسمت همه که دلشون میخواد بکنه.

عکس دستامون با گلایی که توی راه قم خریدیم..


گل-قم

این عکسم برا وقتیه که اولین بار از دور جمکرانو میدیدم..چندبار که قبلا رقته بودم قهم قسمت نشده بود برم جمکران و دلم خیلی سوخته بود ولی این سری به آبروی همسرم قسمت منم شد

جمکران

یه بارم برا نماز مغرب و عشا رفتم مسجد محله مون که قراربود همسری بیاد دنبالم یکم دیر رسید ..نماز که تموم شد یواشکی از پشت پرده نگا کردم ببینم نمازش تموم شده یا نه که دیدم عه دقیقا جلوی پرده نشسته منم از فرصت استفاده کردم و یه عکس ازش انداختم

مسجد نماز جماعت

منبع اصلی مطلب : خاطرات یه معمار
برچسب ها : واقعا ,خیلی ,قسمت ,رفتیم ,گذشت
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : انتخاب من