خیلی

دیشب خیلی شب بدی بود مسمومشده بودم...رفتیم دکتر با همسرم یدونه آمپول هم نوش جان کردم.البته دوتا نوشته بود ولی یکی رو قرار گذاشتیم اگه حالم خوب نشد دوباره بریم بزنیم.دیشب همینکه فهمید مریضم زودی خودشو رسوند اونم با کلی چیزای خوشمزه ولی منتا حالا نتونستم چیزی بخورم

از دست خواهرم خیلی عصبانیم خیلی ها

5شنبه عروسی دخترخالمه 

فردا مراسم عقد برادر سوهر خواهرمه

راستی پسرعمه م هم عقد کرد تقریبا یک هفته قبل ما

منبع اصلی مطلب : خاطرات یه معمار
برچسب ها : خیلی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : مریضی