روز نیمه شعبان من یه امتحان داشتم صبحش با بابا رفتم و اون امتحان رو دادم بعدشم چون سال قبلش  توی احیای شب نیمه ی شعبان دلمه داده بودیم امسالم دلم میخواست بدیم با بابا بعد سبزی خریدن و شیرینی خریدن رفتیم باغ برگ درخت مو بچینم

من تنها بودم بابا پیشم نبود باغ هم خلوت تقریباً صبح بود وای دیدم صداهای خیلی ریزی میاد یهو سه تا سنجاب بازیگوش سروگوششون پیدا شد اینقدر ناز بودن هی میاومدن نگا میکردن بعد فرار میکردن معلوم بود تازه مامانشون اجازه داده از خونه بیان بیرون اصلاً ازم نمیترسیدن البته فاصلشونو حفظ میکردن ازم داشتم با گوشیم فیلم میگرفتم ازشون یهو2تاشون اومدن سمتم 

عوض اونا من ترسیدم البته بعد خودمو کنترل کردم اونام تا نزدیکی های پام اومدن بعد فرار کردن و رفتن


منبع اصلی مطلب : خاطرات یه معمار
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : سنجاب